من  نبوسیده ام !

 

خدایا تو بوسیده ای هیچگاه
لب سرب فام زنی مست را
ز وسواس لرزیده دندان تو
به پستان کال اش زدی دست را
خدایا تو لرزیده ای هیچگاه
به محراب گم رنگ چشمان او
شنیدی تو بانگ دل خویش را
ز تاریکی سینه ی تنگ او
خدایاتوگرئیده ای هیچگاه
به دنبال تابوت های سیاه
ز چشمان خاموش پاشیده ای
به چشم کسی خون بجای نگاه
دریغا تو احساس اگر داشتی
دل ات را چو من مفت می باختی
برای خود ای ایزد بی خدا
خدای دگر نیز می ساختی

 

 

تیشه چاره ساز نیست

 

كم كم تمام قصه غم‌انگيز مي‌شود

دارد بهار عاطفه پاييز مي‌شود

در ما غرور خسته يك قوم سر بدار

قرباني قساوت چنگيز مي‌شود

حس مي‌كنم كه سايه پشت سر تو نيز

شكلي شبيه خنجر خونريز مي‌شود

از تيشه چاره سازتر اما نمانده است

شيرين دوباره قسمت پرويز مي‌شود

زندانيان زندگي دشنه و دليم

وقتي ز عشق و عاطفه پرهيز مي‌شود


 

یارب به دل یاری بده تا درد خود درمان کند

 

یارب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش دهم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، ازغصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم ، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور بازخوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، هر عشوه در کارم کنی
من طایر پربسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا:

گفتی شفا بخشم ترا ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم ؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلطان شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر بازگردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بیوفا ، دیگر نمی خواهم ترا


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا:

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی

 

پاسخ م کیا به رند تبریزی، ابراهیم صهبا و سیمین بهبهانی:

یارب به دل یاری بده تا درد خود درمان کند
این ننگ صهبا را به جان از دوستان پنهان کند

گفتی که تو دلداده ای؟بَهر بلا آماده ای؟
وانگه که رو تابانده ای،این کار، سست پیمان کند

مردی که با مویی جفا ،رویش بتابد از وفا
ننگت به دامانش خدا،نامرد بُوَد که آن کند

مغبون شدی ای زر ستان؟این رسم سودا است جوان
سوداگری با دلبران سود و زیان حیران کند

شرمنده ام سیمین من،از روی تو،از جنس زن
کین رسم صهبا در سخن،غم را به دل مهمان کند

ای رند تبریزی قیام،پرهیز از افکار خام
در بازیِ عشقی تمام،کِی فکر آب و نان کند؟

پیش رخ سیمین بران،صهبا کجا؟زیبا کجا؟
می را کجا؟مینا کجا؟این اندر آن جولان کند

ما عاشقان از ناصحان ،بیزاریم،این را بدان
این گفتگو اندر میان،می در گلو نالان کند

ترکان نباشند اینچنین،زان هرچه دیدم در زمین
بودند متین و نازنین،این کار را نادان کند

سیمین ببین،ماه برین،ای دلبر ای نازنین
از بین مردان زمین ،این تن تو را سامان کند

گر دل من ات مِنّت کند، بر بوسه ای همّت کند
معلول را علّت کند،یاریِ در میدان کند

جانم ز تن بیرون رود،رنگ شرف از دل بَرَد
صد دل به نرخ کفر خَرَد،در پای تو قربان کند

گر رانی ام از کوی خود،ار پیچی ام چون موی خود
گویم بخود:بیخود که خود،انگشت بر دندان کند


 

علاج

 

دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج

شاخه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد؟!

 

 

وعده

 

دربندم از آن دو زلف بند اندر بند
نالانم از آن عقیع قند اندر قند
ای وعده یفردای تو پیچ اندر پیچ
آخر غم هجران تو چند اندر چند


 

همین

 

تو هرچه گوش کنی این صدا هنوز کر است

تو هر چقدر بدی خوبی ات زیاد تر است


 

شاید که فردا ...

 


دیگه نه غروب پائیز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه 

 

 

باز نمیگردد

 

خورشید به آسمان و زمین روشنی می‌بخشد، و در سپیده‌دمان زیباست.

 ابرها باران به نرمی می‌بارند.

دشتها سبزند. گزندی نیست. شادی هست، دیگران راست.

 آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان می‌ساید.

 و ما در پای البرز به پای ایستاده‌ایم،

و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛

 با لبخند زشت.

 و من مردمی را می‌شناسم که هنوز می‌گویند؛

 آرش باز خواهد گشت.

آرش / بهرام بیضائی

 


 

آهسته آهسته     

 

سرایی را که صاحب نیست، ویرانی است معمارش

     دل بی‌عشق، می‌گردد خراب آهسته آهسته    


صائب


 

سیاه و سفید

 

منتظر هیچ دستی
در هیچ جای این دنیا نباش!
اشک هایت را با دست های خودت،
با همین دستمال چرک تنهایی پاک کن.

 


 

آزادیم

 

با فریادت نشون میدی که از هیچی نمیترسی
داره آروم جون میده نسلی که مرگ رو فهمیده
نمیدونم چرا اما آزادی بوی خون میده

 

هذیان

 

هر شب آسمانت پرستاره
و امشب بسيار تاريک
چون ماهشان خواب است
ماهشان تويي
خسته اي از بي خوابي
و خوشحالي که براي هدفي بيداري کشيده اي
تو هميشه در حال پرواز در اوجي
تو هميشه مي درخشي
تو هميشه ماهي


 

نفس بکش !

 

امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

 


 

سال ها ادامه پیدا کرد

 

 

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد .
 بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد
 یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد .
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب   شد .
سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت .
گربه هم مرد .
راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند
 تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند .
سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره  اهمیت بستن گربه به درخت.

 

 

 

برای رفتن حاضرم...

 

چیزی نیست
جایی نیست
هیچکی نیست
 طعمی نیست
بویی نیست
رَنجی نیست
مَرزی نیست
حَقّی نیست
سَهمی نیست
راهی نیست
 رنگی نیست
 مِیلی نیست
حرفی نیست
رازی نیست
 شُوقی نیست
حِسّی نیست
نیست آرزویی ...
 
هیچی نیست
 
صبری نیست
چیزی نیست...
چیزی نیست...

 


زندگی

 

گاه گاهي،
زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را
 ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛


 

عين هالوها

 

حرف كه مي‌زني
 من از هراس طوفان
زل مي‌زنم به ميز
به زيرسيگاري
به خودكار
تا باد مرا نبرد به آسمان.
 
لبخند كه مي‌زني
من
 ـ عين هالوها ـ
زل مي‌زنم به دست‌هات
به ساعت مچي طلايي‌ات
به آستين پيراهن ا‌ت
تا فرو نروم در زمين.
 
ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفته‌اي
در كلمه‌اي انگار
در عین
در شين
درقاف
در نقطه‌ها. . .           "مستور"

 

 

شب و شمع

 

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش رخ مهر جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشک دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنائی نه غریبست که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه کن حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

 

 

رحمت

 

امروز خم شدم

و

در گوش بچه ای که مرده به دنیا آمد

آرام گفتم

چیزی را از دست ندادی


 

دیگر

 

به هيچ كس دل مبند ديگر همه شبيه همند آخر

بلرزد اين گونه چند يكسر دل تو با هر نخواهد آمد

 

 

 

سرگردان

 

ما بر زمینی هرزه روییدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
ما هیچ را در راهها دیدیم
بر اسب بالدار خویش
چون پادشاهی راه می پیمود
افسوس ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت زیرا دوست می داریم
دلتنگ زیرا عشق نفرینی ست

 

رفتن و رفتن

 

 خاطرات مهم،

 خاطرات غيرمهم،

 خاطرات کاملاً به دردنخور.

فرقي نمي‌کند، همه‌شان فقط سوخت‌اند.

 

 

چه خوب !

 

زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.

 

 

باغ هاي آرزو

 

مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.

باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...


 

تو

 

اینو میگن جنگ بدون اعلان
جنگی که هیچ قاعده ای نداره
اینو میگن جدال نابرابر
جدالی که فایده ای نداره
یک نفر از دشت بدون آهو
میگفت

 تو

غم روی دلم گذاشتی
من نمیخوام دشتارو خشک و خالی
عاشق اون آهو بودم که کشتی

 

 

 

محسن چاووشی

 

دلی که بی تو بتونه دل باشه

به خدا بهتره زیر گِل باشه ...


 

منم من !

 

دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم


 

دخترانه !

 

از وقتی لاکای اریفلیم رو زدم

دیگه از هیچ لاکی فعلاً خوشم نمیاد !!

 فقط منتظره دوران یه هفته ایم میشینم تا بتونم با خیال راحت لاک بزنم و حال کنم !!

 آخه اینجوری صبح باید بزنم و شبم پاکش کنم سختمه !

 انقده تو روحیه ام تاثیر داره !

رنگای لاکاش لامصب خیلی خوبه !! 

..................................................................................................................................

پ .ن : تو یه وبلاگ دوخملونه پیدا کردم !

 

 

متاسفانه

 

دل من را به تار مویی میتوان بست
من این بی دست و پا را می شناسم


 

همه کورند و کرند

 

...
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری-باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که ترا منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه‌های همه تلخ،
با دلم می‌گوید
که دروغی تو؛دروغ
که فریبی تو؛فریب
...
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز،
در دلم می‌گریند.