سرد

 

امروز مرده است
!
نوک انگشتانم سوزن سوزن میشود
سرد است
!


 

خوب مي دانم من

 

مرگ از پنجره بسته به من مي نگرد

زندگي از دم در

قصد رفتن دارد

روحم از سقف گذر خواهد كرد

در شبي تيره و سرد

تخت حس خواهد كرد

كه سبك تر شده است

در تنم خرچنگي است

كه مرا مي كاود

خوب مي دانم من

كه تهي خواهم شد

و فرو خواهم ريخت

توده زشت كريهي شده ام

بچه هايم از من مي ترسند

آشنايانم نيز ،

به ملاقات پرستار جوان مي آيند.

                                                      عمران صلاحی

 

 

مرگ

 

آنروز دیگر خیلی دیر شده است.

 

کسی اینجاست ؟

 

حتّی از نگاه مرده ای هم ردّ پایی نیست!
صدایی نیست الّا پت پتِ رنجور شمعی در جوار مرگ،
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرمِ کار مرگ!
وز آن سو می رود بیرون، به سوی غرفه ای دیگر
به امّیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد،
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است – از عطای درویشی که می خواند:
جهان پیر است و بی بنیاد، از این فرهاد کُش فریاد ….


 

خلاص

 

مرگ خوشتر ز حياتيست كه هر لحظه سپهر
دست بر تيغ گذارد كه زنم يا نزنم

 

 

حسرت

 

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.

 

 

 

خواب شیرین

 

چقدر مردن خو ب است ...

کسی خواب دیده است که من مرده ام !

کسی خواب مرگ مرا دیده است.

 

وقتی رفتم !

 

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن