یا رب خبرش ده

 

برخیز بخیلانه در خانه فروبند
  کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد وین روی چه رویست
  این نور خداییست تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر
  اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست
  یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کوی
  فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد 
 شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست
   هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست
  گر حاذق جدست وگر عشوه تیبا


 

ديوانه

 

گفــت که ديوانه نه ئی ، لايق اين خانه نه ئی
رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم

 


 

مسافرم نیامد

 

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد

ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد

دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد

خردم گفت برپر ز مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد

برو ای تن پریشان تو و آن دل پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد


سر تو نردبان

 

گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان
  گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا


چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی
   چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا


بر آسمان و بر هوا صد رد پدید آید تو را
  بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا

 


از دل تو در دل من

 

شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه رو
می نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت
رفت بر این سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد
دوش چه گفته است کسی با دلم

از طلب گوهر گویای عشق
موج زند موج چو دریا دلم

روز شد و چادر شب می درد
در پی آن عیش و تماشا دلم

از دل تو در دل من نکته هاست
آه چه ره است از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی
وای دلم وای دلم وا دلم

ای تبریز از هوس شمس دین
چند رود سوی ثریا دلم

 

 

مولانا

 

کعبه منم، قبله منم، سوی من آريد نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا
پرتو ديدار خوشش تافته در ديده من
آينه در آينه شد: ديدمش و ديد مرا

....................................................................................................................

 خوش به حال مولانا !

 

 

زان سو میکشانندت

 

دلا زین تنگ زندانها رهی داری به میدانها 
 مگر خفتهست پای تو تو پنداری نداری پا


چه روزیهاست پنهانی جز این روزی که میجویی 
 چه نانها پختهاند ای جان برون از صنعت نانبا

 
تو دو دیده فروبندی و گویی روز روشن کو 
 زند خورشید بر چشمت که اینک من تو در بگشا


از این سو میکشانندت و زان سو میکشانندت
  مرو ای ناب با دردی بپر زین درد رو بالا


هر اندیشه که میپوشی درون خلوت سینه 
 نشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما


ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که مینوشد
  شود بر شاخ و برگ او نتیجه شرب او پیدا


ز دانه سیب اگر نوشد بروید برگ سیب از وی
  ز دانه تمر اگر نوشد بروید بر سرش خرما


چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شد
  ز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا


ببیند حال دین تو بداند مهر و کین تو 
 ز رنگت لیک پوشاند نگرداند تو را رسوا


نظر در نامه میدارد ولی با لب نمیخواند  
همیداند کز این حامل چه صورت زایدش فردا


وگر برگوید از دیده بگوید رمز و پوشیده
  اگر درد طلب داری بدانی نکته و ایما

 


 

تو ز من دل برنکنی

 

تلخی نکند شیرین ذقنم
خالی نکند از می دهنم

عریان کندم هر صبحدمی
گوید که بیا من جامه کنم

در خانه جهد مهلت ندهد
او بس نکند پس من چه کنم

از ساغر او گیج است سرم
از دیدن او جان است تنم

تنگ است بر او هر هفت فلک
چون می رود او در پیرهنم

از شیره او من شیردلم
در عربده‌اش شیرین سخنم

می گفت که تو در چنگ منی
من ساختمت چونت نزنم

من چنگ توام بر هر رگ من
تو زخمه زنی من تن تننم

حاصل تو ز من دل برنکنی
دل نیست مرا من خود چه کنم


مولوی- دیوان شمس

 

 

دندانه دیوانگی

 

ساقیا شد عقل‌ها هم خانه دیوانگی
کرده مالامال خون پیمانه دیوانگی
صد هزاران خانه هستی به آتش درزده
تشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی
ما دوسر چون شانه‌ایم ایرا همی‌زیبد به عشق
در سر زنجیر زلفش شانه دیوانگی
در چنین شمعی نمی‌بینی که از سلطان عشق
دم به دم در می‌رسد پروانه دیوانگی
پنبه در گوشند جان و دل ز افسانه دو کون
تا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی
کفش‌های آهنین جان پاره کرد اندر رهش
چون در او آتش بزد جانانه دیوانگی
عقل آمد با کلید آتشین آن جا ولیک
جز کلید او نبد دندانه دیوانگی
چونک عقل از شمس تبریزی به حیرت درفتاد
تا شده یاران و ما دیوانه دیوانگی

 

 

 

من مست و تو دیوانه

 

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

 


 

از اين خانه برو

 

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري ،رنج مبر هيچ مگو
دوش ديوانه شدم ،عشق مرا ديد و بگفت
آمدم ،نعره من ،جامه مدر هيچ مگو
گفتم اي عشق! من از چيز دگر مي ترسم
گفت آن چيز دگر نيست ،دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخن ها ي نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلي ،جز که به سر هيچ مگو
گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است ؟
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگو
گفتم اين چيست؟ بگو زير و زبر خواهم شد
گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي نشسته تو در اين خانه ي پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو، رخت ببر هيچ مگو

 

 

گویم که من دیوانه ام

 

باز آمدم چون عيد نو تا قفل زندان بشکنم
وين چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بي آب را کاين خاکيان را مي خورند
هم آب بر آتش زنم هم باده‌هاشان بشکنم

از شاه بي‌آغاز من پران شدم چون باز من
تا جغد طوطي‌خوار را در دير ويران بشکنم

زآغاز عهدي کرده‌ام کاين جان فداي شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پيمان بشکنم

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم

روزی دو٬ باغ طاغیـان گر سبـز بینی غم مخور
چـون اصلهای بیخشان از راه پنـهان بشکنم

من نـشکنم ٬ جـز جـور را٬ یا ظـالم بد غــور را
گـر ذره ای دارد نمـک گـبـرم اگـر آن بشکنم

هر جـا یکـی گویـی بود چوگان وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

گشتـم مقیـم بزم او٬ چون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او تا ساق شیـطان بشکنم

چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
پس تو ندانی اینقدر کین بشکنم٬ آن بشکنم

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم
گرز فریدونی کشم ضحاک را سر بشکنم

این بار سرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنم
ساقی و مطرب هردو را من کاسه سر بشکنم

گر کژ بسویم بنگرد گوش فلک را بر کنم
گر طعنه بر جانم زند دندان اختر بشکنم

چون رو به معراج آورم از هفت کشور بگذرم
چون پای بر گردون نهم نه چرخ و چنبر بشکنم

گر محتسب جوید مرا تا در رهی کوبد مرا
من دست و پایش در زمان با فرق و دندان بشکنم

گر شمس تبریزی مرا گوید که هی آهسته شو
گویم که من دیوانه ام این بشکنم آن بشکنم


مولانا

 

 

عاقلان تیره دل

 

در میان پرده خون عشق را گلزارها 
 عاشقان را با جمال عشق بی چون کارها
عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست 
 عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد 
 عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق
   ترک منبرها بگفته برشده بر دارها
عاشقان دردکش را در درونه ذوقها  
عاقلان تیره دل را در درون انکارها
عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست 
 عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها
هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن
  تا ببینی در درون خویشتن گلزارها
شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف
  چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها


 

مرا گردن بزن عمدا

 

چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا 
ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما
درآید جان فزای من گشاید دست و پای من 
که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا
بدو گویم به جان تو که بیتو ای حیات جان
 نه شادم میکند عشرت نه مستم میکند صهبا
وگر از ناز او گوید برو از من چه میخواهی
 ز سودای تو میترسم که پیوندد به من سودا
 برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن 
که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا
تو میدانی که من بیتو نخواهم زندگانی را
مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی
مرا باور نمیآمد که از بنده تو برگردی
 همیگفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا
تویی جان من و بیجان ندانم زیست من باری
تویی چشم من و بیتو ندارم دیده بینا
رها کن این سخنها را بزن مطرب یکی پرده
 رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا

 

 

اماره نخواهد شد

 

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقی این دیده من لیکن
بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد
بیمار شود عاشق اما بنمی میرد
ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد