برخیز بخیلانه در خانه فروبند
  کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد وین روی چه رویست
  این نور خداییست تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر
  اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست
  یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کوی
  فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد 
 شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست
   هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست
  گر حاذق جدست وگر عشوه تیبا