یا رب خبرش ده

 

برخیز بخیلانه در خانه فروبند
  کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد وین روی چه رویست
  این نور خداییست تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر
  اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست
  یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کوی
  فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد 
 شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست
   هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست
  گر حاذق جدست وگر عشوه تیبا


 

تو نزار

 

همه صف کشیدن اینجا تا تورو از من بگیرن !

 

 

یکی دیگه درست کن

 

 

وقته بدنیا اومدن بچه میمیره !

 سومین باری بود که این اتفاق براش می افتاد .

میگفت این دفعه خیلی سخت بود.خانمم خیلی ناراحته.حالش خیلی بد شده.

از همه جاش خون زده بود بیرون !

 گفتم: به خانمت بگو بیخیال یکی دیگه درست میکنیم .

 

 

 

شیراز

 

خیلی وقته میگم میخوام برم شیراز

میگن شیراز چه خبره اینقده میگی !!

هیچی.فعلا اینجام جایی نمی رم .

 

خویشتن

 

زندان چه هست؟ جز انسان درون خود


راستی که هیچ زندانی به کوچکی مغز نیست.

 



 

یارب به دل یاری بده تا درد خود درمان کند

 

یارب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش دهم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، ازغصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم ، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور بازخوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، هر عشوه در کارم کنی
من طایر پربسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا:

گفتی شفا بخشم ترا ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم ؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلطان شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر بازگردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بیوفا ، دیگر نمی خواهم ترا


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا:

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی

 

پاسخ م کیا به رند تبریزی، ابراهیم صهبا و سیمین بهبهانی:

یارب به دل یاری بده تا درد خود درمان کند
این ننگ صهبا را به جان از دوستان پنهان کند

گفتی که تو دلداده ای؟بَهر بلا آماده ای؟
وانگه که رو تابانده ای،این کار، سست پیمان کند

مردی که با مویی جفا ،رویش بتابد از وفا
ننگت به دامانش خدا،نامرد بُوَد که آن کند

مغبون شدی ای زر ستان؟این رسم سودا است جوان
سوداگری با دلبران سود و زیان حیران کند

شرمنده ام سیمین من،از روی تو،از جنس زن
کین رسم صهبا در سخن،غم را به دل مهمان کند

ای رند تبریزی قیام،پرهیز از افکار خام
در بازیِ عشقی تمام،کِی فکر آب و نان کند؟

پیش رخ سیمین بران،صهبا کجا؟زیبا کجا؟
می را کجا؟مینا کجا؟این اندر آن جولان کند

ما عاشقان از ناصحان ،بیزاریم،این را بدان
این گفتگو اندر میان،می در گلو نالان کند

ترکان نباشند اینچنین،زان هرچه دیدم در زمین
بودند متین و نازنین،این کار را نادان کند

سیمین ببین،ماه برین،ای دلبر ای نازنین
از بین مردان زمین ،این تن تو را سامان کند

گر دل من ات مِنّت کند، بر بوسه ای همّت کند
معلول را علّت کند،یاریِ در میدان کند

جانم ز تن بیرون رود،رنگ شرف از دل بَرَد
صد دل به نرخ کفر خَرَد،در پای تو قربان کند

گر رانی ام از کوی خود،ار پیچی ام چون موی خود
گویم بخود:بیخود که خود،انگشت بر دندان کند


 

یادت نره

 

فراموشم نکن تا زنده باشم.

 

 

 

سپاس

 

آمدم تا تو را بویم
 و تو گیاه تلخ افسونی
به پاس این همه راهی که آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس اینهمه راهی که آمدم


 

بچه های طبیعی

 

و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهای ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی میزاید
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشه های  دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است.


 

حرفی بزن

 

اشک های تلخی  که بر گورها می چکند

 حرف هایی هستند

 که روزگاری باید بر زبان می آمدند.

 

 

 

حس بد

 

هیچ چیز هیچ وقت عالی نبود


هیچوقت این احساسم اشتباه نبود

 

 

علاج

 

دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج

شاخه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد؟!

 

 

وعده

 

دربندم از آن دو زلف بند اندر بند
نالانم از آن عقیع قند اندر قند
ای وعده یفردای تو پیچ اندر پیچ
آخر غم هجران تو چند اندر چند


 

همین

 

تو هرچه گوش کنی این صدا هنوز کر است

تو هر چقدر بدی خوبی ات زیاد تر است


 

اگر باشی

 

هنوزم میشه عاشق بود  تو باشی کار سختی نیست

 

 

 

هرزه

 

همه جا با همه کس یارنمی باید بود

 

 

واجبات

 

داشتن یه خط موبایل

داشتن گوشی هر چی شد حالا

از نون شب واجب تر شده .

وقتی مشتری گوشیش خراب میشه.

وقتی نمی تونه اسمس بزنه مخصوصا اسمس مشخص میشه .

 

 

 

خداوند

 

دو روز پیش به این نتیجه رسیدم که خدا وجود نداره .

 

حرف مفت

 

یه نفر هزارتا حرف قشنگ میزنه.

یه نفر از طرف خوده خدا میاد .

یه نفر حرف مفت زیاد میزنه !

کلا ادما ...

در بی کس ترین شکل ممکن قرار بگیرن.هیچ وقت هیچکس هم به دادشون نرسه .

اصلا حرفی دارن بزنن ؟

بستگی داره جلو دوربین باشی .

یه اسلحه بزارن رو سرت .

تو اتاق خودت باشی.

زیر خاک باشی.

تو آسمون باشی.

 

 

عجیب قشنگ

 

كاج هاي زيادي بلند
 زاغ هاي زيادي سياه
آسمان به اندازه آبي
سنگچين ها تماشا تجرد
 كوچه باغ فرارفته تا 
 ناودان مزين به هيچ
گنجشك
آفتاب صريح
خاك خشنود
 چشم تا كار مي كرد
 هوش پاييز بود
 اي عجيب قشنگ
با نگاهي پر از لفظ مرطوب
مثل خوابي پر از لكنت سبز يك باغ
چشم هايي شبيه حياي مشبك
پلك هاي مردد
مثل انگشت هاي پريشان خواب مسافر
 زير بيداري بيدهاي لب رود
انس
مثل يك مشت خاكستر محرمانه
روي گرماي ادراك پاشيده
فكر
آهسته بود
 آرزو دور بود
 مثل مرغي كه روي درخت حكايت بخواند
در كجاهاي پاييزهايي كه خواهند آمد
يك دهان مشجر
 از سفرهاي خوب
حرف خواهد زد ؟


 

خیلی زود

 

مادرا هر وقت بمیرن، زوده.

باغ های کندلوس

 

شاید که فردا ...

 


دیگه نه غروب پائیز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه 

 

 

سهراب سپهری

 

بند رختی پیدا بود.سینه بندی بی تاب.

 

رفت!

 

آلفردو :

 روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همه شاهزاده خانم‌های قلمروش در آن‌جا بودند.

 یکی از نگهبانان به نام بستا، دختر سلطان را دید که قشنگ‌ترین دختر آن سرزمین بود و فوری عاشقش شد.

اما یک سرباز بیچاره در مقابل دختر سلطان چه کاری از دستش بر می‌آد؟

یک روز ترتیبی داد که بتونه باهاش صحبت کنه و بهش گفت که نمی‌تونه بدون اون زندگی کنه.

شاهزاده خانم که تحت تاثیر عمق احساس او قرار گرفته بود به سرباز گفت :

 «اگه بتونی صد شبانه روز زیر ایوون اتاق من منتظر بمونی،

 بعدش مال تو می‌شم.»

 و سرباز به آن‌جا رفت و وایستاد!

یک روز، دو روز، ده روز، بیست روز ...

هر شب شاهزاده خانم از پنجره اونو می‌دید اما سرباز عاشق هرگز از جاش تکان نخورد.

 بارون بارید، باد اومد، برف بارید اما اون جم نخورد.

پرنده‌ها روی سرش خرابکاری می‌کردن و زنبورها نیشش می‌زدن!

پس از نود شب اون لاغر و رنگ‌پریده شده بود؛

از درد اشک می‌ریخت اما نمی‌تونست اونا رو پس بزنه.

حتی دیگه نای اینو نداشت که بخوابه.

 شاهزاده خانم همچنان اونو تماشا می‌کرد ...

 و درست در شب نود و نهم،

 سرباز از جاش بلند شد، صندلی‌شو برداشت و از اون‌جا رفت!

 

                                               [ سینما پارادیزو ]

 

 

10

 

حالم داره به هم میخوره !

از هر چی ...

حتی تو

!

 

بعدها

 

روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ


 

بی گمان

 

من گمانم زندگی باید همین باشد ...

 

باز نمیگردد

 

خورشید به آسمان و زمین روشنی می‌بخشد، و در سپیده‌دمان زیباست.

 ابرها باران به نرمی می‌بارند.

دشتها سبزند. گزندی نیست. شادی هست، دیگران راست.

 آنک البرز؛ بلند است و سر به آسمان می‌ساید.

 و ما در پای البرز به پای ایستاده‌ایم،

و در برابرمان دشمنانی از خون ما؛

 با لبخند زشت.

 و من مردمی را می‌شناسم که هنوز می‌گویند؛

 آرش باز خواهد گشت.

آرش / بهرام بیضائی

 


 

همیشه خدا

 

ماتیلدا : زندگی فقط وقتی بچه ای اینقدر بده یا همیشه همینطوره؟

لئون: نه همیشه همینطوره!

 

ديوانه

 

گفــت که ديوانه نه ئی ، لايق اين خانه نه ئی
رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم