هیچ
هیچ ترسم نیست از مرگی كه بیدارم كند.
حرفی بزن
اشک های تلخی که بر گورها می چکند
حرف هایی هستند
که روزگاری باید بر زبان می آمدند.
+
نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 15:12 توسط LEON |
كشيش: وقتي ميايم سرپايينيه و خدا كمك ميكنه؛ اما موقع برگشتن سربالاييه و خدا فقط ميشينه و نگاه ميكنه! (سینما پارادیزو)
مغز من ساده است مشکلش همینه !
99% کپی میکنم مطالب را البته !
هم دوستار هرگز و هم خواستار هيچ!
اینجا هیچ ارتباطی وجود ندارد .
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین نوشته ها
نوشتههای پیشین
خرداد ۱۳۸۹
اردیبهشت ۱۳۸۹
فروردین ۱۳۸۹
اسفند ۱۳۸۸
بهمن ۱۳۸۸
دی ۱۳۸۸
آرشیو موضوعی
کوتاه !
حمید مصدق
فروغ فرخزاد
دیگران ...
مولانا
دیالوگ
مرگ
سهراب سپهری
شاملو ...
واقعا !
روزها
پیوندها
راننده تاکسي
روسپي بي گناه
وصله ناجور
موسیقی بدون کلام
مثل سیــگار ،بعدِ چای
ذهن زیبا
رادک
خاتون خاموش
باران
داماد
سیاه و سفید
کافه آنتیک
سی ما
darkness
BLOGFA.COM