هنوز نیامده ای تا رفته باشی
دردی عظیم دردی است
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
وقتی به کوچه باغ می برد
باد بوی دلکش ریحان را
بر بالهای خسته خود باد
گویی که بوی زلف تو می داد
وقتی که گامهای سحر ربای تو
وز پله های وهم سحرگاهی
گرم فرار بود
در چشمهای من ابر بهار بود
برگرد
در این غروب سخت پر از درد
محبوب من به بدرقه من
دوباره برگرد
دانم که دوباره باز نخواهی گشت
وقتی سکوت دهکده را برگشت گله های
هیاهوگر آشفته می کند
وقتی که باد
این اسب سرکش ناشاد
آشفته یال و سم به زمین کوبان
از کوچه باغ دهکده می گذرد
یاد از تو می کنم
آیا دوباره باز نخواهی گشت؟
آیا دوباره سمند سرکش را چابک سوار
چیره نخواهی شد ؟
هر روز گرد دهکده هی هی کنان طواف نخواهی کرد؟
آنگاه مرا رها شده از من راهی کوه قاف نخواهی کرد؟
بیهوده انتظار تو را دارم
دانم دگر تو باز نخواهی گشت
اگرچه اینجا بهشت شاد خدایان است
بی تو برای من این سرزمین غمزده زندان است
در هر غروب
در امتداد شب
من هستم و تمامت تنهایی
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
این راز سر به مهر
تا کی درون سینه نهفتن
گفتن
بی هیچ باک و دلهره گفتن
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
می خواهمت هنوز
آری هنوز هم
یاری کن
مرا به گفتن این راز
باز یاری کن