حس بد

 

هیچ چیز هیچ وقت عالی نبود


هیچوقت این احساسم اشتباه نبود

 

 

علاج

 

دشمن دوست نما را نتوان کرد علاج

شاخه را مرغ چه داند که قفس خواهد شد؟!

 

 

وعده

 

دربندم از آن دو زلف بند اندر بند
نالانم از آن عقیع قند اندر قند
ای وعده یفردای تو پیچ اندر پیچ
آخر غم هجران تو چند اندر چند


 

همین

 

تو هرچه گوش کنی این صدا هنوز کر است

تو هر چقدر بدی خوبی ات زیاد تر است


 

اگر باشی

 

هنوزم میشه عاشق بود  تو باشی کار سختی نیست

 

 

 

هرزه

 

همه جا با همه کس یارنمی باید بود

 

 

واجبات

 

داشتن یه خط موبایل

داشتن گوشی هر چی شد حالا

از نون شب واجب تر شده .

وقتی مشتری گوشیش خراب میشه.

وقتی نمی تونه اسمس بزنه مخصوصا اسمس مشخص میشه .

 

 

 

خداوند

 

دو روز پیش به این نتیجه رسیدم که خدا وجود نداره .

 

حرف مفت

 

یه نفر هزارتا حرف قشنگ میزنه.

یه نفر از طرف خوده خدا میاد .

یه نفر حرف مفت زیاد میزنه !

کلا ادما ...

در بی کس ترین شکل ممکن قرار بگیرن.هیچ وقت هیچکس هم به دادشون نرسه .

اصلا حرفی دارن بزنن ؟

بستگی داره جلو دوربین باشی .

یه اسلحه بزارن رو سرت .

تو اتاق خودت باشی.

زیر خاک باشی.

تو آسمون باشی.

 

 

عجیب قشنگ

 

كاج هاي زيادي بلند
 زاغ هاي زيادي سياه
آسمان به اندازه آبي
سنگچين ها تماشا تجرد
 كوچه باغ فرارفته تا 
 ناودان مزين به هيچ
گنجشك
آفتاب صريح
خاك خشنود
 چشم تا كار مي كرد
 هوش پاييز بود
 اي عجيب قشنگ
با نگاهي پر از لفظ مرطوب
مثل خوابي پر از لكنت سبز يك باغ
چشم هايي شبيه حياي مشبك
پلك هاي مردد
مثل انگشت هاي پريشان خواب مسافر
 زير بيداري بيدهاي لب رود
انس
مثل يك مشت خاكستر محرمانه
روي گرماي ادراك پاشيده
فكر
آهسته بود
 آرزو دور بود
 مثل مرغي كه روي درخت حكايت بخواند
در كجاهاي پاييزهايي كه خواهند آمد
يك دهان مشجر
 از سفرهاي خوب
حرف خواهد زد ؟


 

خیلی زود

 

مادرا هر وقت بمیرن، زوده.

باغ های کندلوس

 

شاید که فردا ...

 


دیگه نه غروب پائیز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه

تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره
ولی من می مونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه 

 

 

سهراب سپهری

 

بند رختی پیدا بود.سینه بندی بی تاب.

 

رفت!

 

آلفردو :

 روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همه شاهزاده خانم‌های قلمروش در آن‌جا بودند.

 یکی از نگهبانان به نام بستا، دختر سلطان را دید که قشنگ‌ترین دختر آن سرزمین بود و فوری عاشقش شد.

اما یک سرباز بیچاره در مقابل دختر سلطان چه کاری از دستش بر می‌آد؟

یک روز ترتیبی داد که بتونه باهاش صحبت کنه و بهش گفت که نمی‌تونه بدون اون زندگی کنه.

شاهزاده خانم که تحت تاثیر عمق احساس او قرار گرفته بود به سرباز گفت :

 «اگه بتونی صد شبانه روز زیر ایوون اتاق من منتظر بمونی،

 بعدش مال تو می‌شم.»

 و سرباز به آن‌جا رفت و وایستاد!

یک روز، دو روز، ده روز، بیست روز ...

هر شب شاهزاده خانم از پنجره اونو می‌دید اما سرباز عاشق هرگز از جاش تکان نخورد.

 بارون بارید، باد اومد، برف بارید اما اون جم نخورد.

پرنده‌ها روی سرش خرابکاری می‌کردن و زنبورها نیشش می‌زدن!

پس از نود شب اون لاغر و رنگ‌پریده شده بود؛

از درد اشک می‌ریخت اما نمی‌تونست اونا رو پس بزنه.

حتی دیگه نای اینو نداشت که بخوابه.

 شاهزاده خانم همچنان اونو تماشا می‌کرد ...

 و درست در شب نود و نهم،

 سرباز از جاش بلند شد، صندلی‌شو برداشت و از اون‌جا رفت!

 

                                               [ سینما پارادیزو ]

 

 

10

 

حالم داره به هم میخوره !

از هر چی ...

حتی تو

!