تبليغاتX
هیچ

هیچ

هیچ ترسم نیست از مرگی كه بیدارم كند.

کوچ

 

من رفتم .

http://leonmatildapro.wordpress.com/

با نوای عاشقانه خوان

عمر مانده را جنین هدر مکن

 ظلم ظالمان همیشه هست

 جرم بی عنان همیشه هست

مکر دشمنان همیشه هست

 بر دهان ظالمان زن

 از گناهشان گذر مکن

 ناله سر مکن

 ناله سر مکن

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 16:2  توسط LEON  | 

من نبوسیده ام !

 

خدایا تو بوسیده ای هیچگاه
لب سرب فام زنی مست را
ز وسواس لرزیده دندان تو
به پستان کال اش زدی دست را
خدایا تو لرزیده ای هیچگاه
به محراب گم رنگ چشمان او
شنیدی تو بانگ دل خویش را
ز تاریکی سینه ی تنگ او
خدایاتوگرئیده ای هیچگاه
به دنبال تابوت های سیاه
ز چشمان خاموش پاشیده ای
به چشم کسی خون بجای نگاه
دریغا تو احساس اگر داشتی
دل ات را چو من مفت می باختی
برای خود ای ایزد بی خدا
خدای دگر نیز می ساختی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 10:31  توسط LEON  | 

هست !

 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 خرداد1389ساعت 12:52  توسط LEON  | 

همشون زر میزنن

 

به‌نظر شما، دنیا جای بهتری نبود اگه همه‌ی فرقه‌ها فکر نمی‌کردن که مستقیم به خدا وصل هستند؟

ساختارشکنی هری / وودی آلن

 



پ.ن :به کسی بر نخوره یه وقت ! 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 21:22  توسط LEON  | 

تیشه چاره ساز نیست

 

كم كم تمام قصه غم‌انگيز مي‌شود

دارد بهار عاطفه پاييز مي‌شود

در ما غرور خسته يك قوم سر بدار

قرباني قساوت چنگيز مي‌شود

حس مي‌كنم كه سايه پشت سر تو نيز

شكلي شبيه خنجر خونريز مي‌شود

از تيشه چاره سازتر اما نمانده است

شيرين دوباره قسمت پرويز مي‌شود

زندانيان زندگي دشنه و دليم

وقتي ز عشق و عاطفه پرهيز مي‌شود


 

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 9:26  توسط LEON  | 

یا رب خبرش ده

 

برخیز بخیلانه در خانه فروبند
  کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
این مه ز کجا آمد وین روی چه رویست
  این نور خداییست تبارک و تعالی
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر
  اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست
  یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
تا شید برآرد وی و آید به سر کوی
  فریاد برآرد که تمنیت تمنا
نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد 
 شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست
   هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست
  گر حاذق جدست وگر عشوه تیبا


 

+ نوشته شده در  جمعه 31 اردیبهشت1389ساعت 18:37  توسط LEON  | 

تو نزار

 

همه صف کشیدن اینجا تا تورو از من بگیرن !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 اردیبهشت1389ساعت 16:17  توسط LEON  | 

یکی دیگه درست کن

 

 

وقته بدنیا اومدن بچه میمیره !

 سومین باری بود که این اتفاق براش می افتاد .

میگفت این دفعه خیلی سخت بود.خانمم خیلی ناراحته.حالش خیلی بد شده.

از همه جاش خون زده بود بیرون !

 گفتم: به خانمت بگو بیخیال یکی دیگه درست میکنیم .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 اردیبهشت1389ساعت 12:29  توسط LEON  | 

شیراز

 

خیلی وقته میگم میخوام برم شیراز

میگن شیراز چه خبره اینقده میگی !!

هیچی.فعلا اینجام جایی نمی رم .

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 اردیبهشت1389ساعت 12:21  توسط LEON  | 

خویشتن

 

زندان چه هست؟ جز انسان درون خود


راستی که هیچ زندانی به کوچکی مغز نیست.

 



 

+ نوشته شده در  جمعه 31 اردیبهشت1389ساعت 10:53  توسط LEON  | 

یارب به دل یاری بده تا درد خود درمان کند

 

یارب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش دهم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، ازغصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
گیسوی خود افشان کنم ، جادوی خود گریان کنم
با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم
چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

 

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور بازخوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم ، هر عشوه در کارم کنی
من طایر پربسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی


جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا:

گفتی شفا بخشم ترا ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم ؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم


جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلطان شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا
گر بازگردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بیوفا ، دیگر نمی خواهم ترا


جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا:

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


عتاب شمس الدین عراقی به رند تبریزی:

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی

 

پاسخ م کیا به رند تبریزی، ابراهیم صهبا و سیمین بهبهانی:

یارب به دل یاری بده تا درد خود درمان کند
این ننگ صهبا را به جان از دوستان پنهان کند

گفتی که تو دلداده ای؟بَهر بلا آماده ای؟
وانگه که رو تابانده ای،این کار، سست پیمان کند

مردی که با مویی جفا ،رویش بتابد از وفا
ننگت به دامانش خدا،نامرد بُوَد که آن کند

مغبون شدی ای زر ستان؟این رسم سودا است جوان
سوداگری با دلبران سود و زیان حیران کند

شرمنده ام سیمین من،از روی تو،از جنس زن
کین رسم صهبا در سخن،غم را به دل مهمان کند

ای رند تبریزی قیام،پرهیز از افکار خام
در بازیِ عشقی تمام،کِی فکر آب و نان کند؟

پیش رخ سیمین بران،صهبا کجا؟زیبا کجا؟
می را کجا؟مینا کجا؟این اندر آن جولان کند

ما عاشقان از ناصحان ،بیزاریم،این را بدان
این گفتگو اندر میان،می در گلو نالان کند

ترکان نباشند اینچنین،زان هرچه دیدم در زمین
بودند متین و نازنین،این کار را نادان کند

سیمین ببین،ماه برین،ای دلبر ای نازنین
از بین مردان زمین ،این تن تو را سامان کند

گر دل من ات مِنّت کند، بر بوسه ای همّت کند
معلول را علّت کند،یاریِ در میدان کند

جانم ز تن بیرون رود،رنگ شرف از دل بَرَد
صد دل به نرخ کفر خَرَد،در پای تو قربان کند

گر رانی ام از کوی خود،ار پیچی ام چون موی خود
گویم بخود:بیخود که خود،انگشت بر دندان کند


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت 21:0  توسط LEON  | 

یادت نره

 

فراموشم نکن تا زنده باشم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت 15:23  توسط LEON  | 

سپاس

 

آمدم تا تو را بویم
 و تو گیاه تلخ افسونی
به پاس این همه راهی که آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس اینهمه راهی که آمدم


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 اردیبهشت1389ساعت 9:43  توسط LEON  | 

بچه های طبیعی

 

و خواهرم دوست گلها بود
و حرفهای ساده قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانواده ی ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد...
او خانه اش در آنسوی شهر است
او در میان خانه ی مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی میزاید
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
و گوشه های  دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هر وقت که به دیدن ما میآید
آبستن است.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 21:18  توسط LEON  | 

حرفی بزن

 

اشک های تلخی  که بر گورها می چکند

 حرف هایی هستند

 که روزگاری باید بر زبان می آمدند.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 15:12  توسط LEON  |